سید محمد مهدیسید محمد مهدی، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

آسمانی ترین مخلوق

من محمد مهدی کاشانی هستم، نه سالمه و اینجا خاطراتمو مینویسم

نخودی1

1390/6/20 17:02
نویسنده : محمد مهدی
585 بازدید
اشتراک گذاری

این یه داستان ریتمیکه خیلی آموزنده است که وقتی بچه بودیم مامانم همیشه برامون میگفت و ما عاشقش بودیم. وحالا روزی اومده که خواهرمن باید برای پسرش بخونه و شاید روزی اون برای بچه اش بگه البته اگه یادش بمونه.

این داستانو که قسمت عمده ای از کودکی منه تقدیم می کنم به تمام مادرایی که می خوان برای بچه هاشون قصه بگن شاید قسمتی از کودکیه  بچه های دیگه ای بشه.

                                          

 

 

نخودی

یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچکس نبود

تو بیابون خدا

نخودی از نخودا

خونه داشت و زندگی

همه چی هرچی بگی

روی رف تنگ بلور

این ور رف گلاب پاش

اون ور رف گلاب پاش

ترمه و سوزنی داشت

پارچه پیرهنی داشت

اما فقط یه غم داشت

یه چیزی تو دنیا کم داشت...

 ادامه داستان در ادامه مطلب

یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

تو بیابون خدا نخودی از نخودا

خونه داشت و زندگی

همه چی هر چی بگی

روی رف تنگ بلور

این ور رف گلاب پاش

اون ور رف گلاب پاش

ترمه و سوزنی داشت

پارچه پیرهنی داشت

اما فقط یه غم داشت

یه چیزی تو دنیا کم داشت

همدل و همزبون نداشت

جفت و هم آشیون نداشت

نخودی تو اون درندشت

تنهای تنها می گشت

هر صبح زود پا می شد

راهی صحرا میشد

این ور و اون ور میگشت

قدم زنون بر میگشت

میگفت چرا خدا جون

تو این بر بیابون

تنهای تنها موندم؟

از زندگی وا موندم؟

 

یه صبح زود که پا شد

چشاش دوباره واشد

این ورشو نگا کرد

اون ورشو نگا کرد

دیدش که پشت پنجره

از همیشه خالی تره

نخودی غمش گرفت

غم عالمش گرفت

گفت خدایا چی کار کنم؟

چه جوری از تنهایی فرار کنم؟

هوار کنم!!

سر بذارم به صحرا؟

دل بکنم ازین جا؟

نه نخودی!دل بکنی ازین جا

کجا بری؟ سر بذاری به صحرا؟

آخه ببینم با غصه

کدوم کاری درسته؟

غصه که کار نمیشه

اینو بدون همیشه

برگشت و جاشو جمع کرد

چایی رو گذاشت و دم کرد

رختارو شست اتو کرد

اتاقو قشنگ جارو زد

شونه به زلفونش کشید

سرمه به مژگونش کشید

زلف سیاه رو دوشش

گوشواره ها به گوشش

نخودی نباشه به از شما

شده بود یه تیکه ماه

حالا کیه که نگام کنه؟

نگا به سر تا پام کنه؟

بهم بگه: خاله نخودی

وای که چقدر خوشگل شدی!

اما زمین سیا موند

نخودیه چشم به را موند

یه هفته دو هفته سه هفته بود

که برف و سرما رفته بود

 

یه روز یه کولی اومد

تق وتق وتق به در زد...

 

وای

دیگه خسته شدم تموم بشوام نیست که

اگه دوسش داشتین پیام بدین که بقیه شو براتون بذارم .

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

ریحانه
21 شهریور 90 20:40
سلام نی نی شما خیلی هزار ماشالا تو دل برو و دوست داشتنیه. در مورد پست خواب نوزادان ممنون. خیلی مفید بود.
مهدی
22 شهریور 90 10:24
خیلی قشنگه لطفا بقیه اش رو فقط برای من بذار...ممنونم
نگين
22 شهریور 90 11:36
سلام .ازاينكه با حضور گرم و اظهار نظر قشنگتون وبلاگمو مزين كردين ازتون ممنونم. من با افتخار لينكتون ميكنم
مامان کیارش
22 شهریور 90 12:06
lماشالا به این نی نی ناز لینک شدید
سارا(مامان سوگل)
23 شهریور 90 7:59
سلام خاله مهربون.چه پسر نازی من لینکتون کردم.
نگين
24 شهریور 90 10:19
سلام هدفم سر زدن به وبلاگتون و عرض ادب بود .اميدوارم كه هميشه سالم و سلامت باشيد .
مامان محمدصدرا
29 شهریور 90 11:46
زودی برام بقیه اش رو بذار!

گل پسرت رو هم بماچ!

منتظرم ها!

چشم در اسرع وقت براتون می ذارم.ضمنا گل پسرم نیست گل خواهرزادمه!!!


بهار
8 مهر 90 20:21
خاله ساره بفیشو بزار. قشنگ بود

به روی چشم